تبلیغات
گاهی وقتا - عشق تلخ

عشق تلخ

دوشنبه 24 مهر 1391 10:10 ب.ظ

نویسنده : ایلیا بازیار

یک روزیه پسری بود.....خیلی از یه دختر خوشش می یومد...یواش یواش ...عاشق دختر شد...

دختر هم که این عشق رو تو چشمای پسره دید .....یک جوری رفتار کرد مه انگار پسره رو دوست داره....

پسرک قصه ی ما خیلی شیطون بود....بازی گوش.....کار های اشتباه زیاد انجام می داد....اما به خاطر اون دختره.....

قول داد که دیگه استباهات گذشته رو انجام نده.... دخترک ته دلش پسر رو دوس داشت.....اما....حقیقتا.....خیلی هم نمی خواست با یه نفر دوست باشه که زیاد مثه خودش نیس....

پسرک خدا خدا می کرد...دست به آسمون دعا می کرد............. که اگه دخترک دوسش داره ............دیگه کار بد نکنه

ولی افسوس....دخترک که همیشه وانمود می کرد پسرک رو دوست داره.....و از اینکه پسرک به او خیانت کنه نگرانه....

دست قضا ....یکی دیگه رو دید و فدای شد...با نگاه گرگ سیاه هوایی شد...؟!!

اما پسرک قصه ی ما چی شد....

عاقبت از درد دوری دخترک به همه بد بین شد....سیگاری شد...الکلی شد...از همه دور شد...خودش موند و خداش ....

گفت خدا من ذیگر نمی توانم...مرا ببر....؟!!

دخترک که حالا فکر می کرد خوشبخت شده به درد پسرک مبتلا شد....کسی که پسرک رو برای اون رها کرد عین آب از کف دست از دستداد.....

حالا به دنبال پسرک می گشت...

پیداش کرد....ولی وقتی بهش رسید که...سر بی جانش بع سقف چسبیده بود...وپاهای سفیدش به زمین نرسیده بود...پسرک از تعجب سر خم کرده بود و مانند روح در هوا معلق بود.....

آره پسرک پیش خدا رفته بود....ولی با دلی شکسته؟!!

هیچ وقت عشق پیاین دار نخواه


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -