تبلیغات
گاهی وقتا

شیر مردان خدا

پنجشنبه 27 مهر 1391 09:59 ب.ظ

نویسنده : ایلیا بازیار

سخنان یک جانباز با فرزندش:

_چرا رفتی جنگ تو که بیست سالت بیشتر نبود...........

_عشق به آزادی...

_می خواستم که مردم آزاد باشن و با خیال راحت زندگی کنن....

_خوب حالا که چی؟

_این جوری هم خدا ازم راضی هم شما ها در آرامشید...

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1391 10:47 ب.ظ

مرد

چهارشنبه 26 مهر 1391 06:13 ب.ظ

نویسنده : ایلیا بازیار

وقتی بچه بودیم ...بهمون می گفتن بزرگ شدید مرد باشید...ما هم همه می گفتیم ما اگه بزرگ شیم مرد می شیم...

یکی مثه تختی...یکی مثه فردین...یکی مثه شیر مردمون علی...

اما چه زود مردونگی یادمون رفت...

چه زود غیرت و شرفمون باشه پول به باد رفت...

مردونگیمونم تو دعوا بود نه تو رفاقت...

رفاقتمون خیانت بود نه دیانت...

بهمون گفتن مرد کاراشتباه دیگری رو بهش می گه و کمکش می کنه اون کارو دیگه نکنه...

اما ما به اسم مرد هرکی هر اشتباهی کرد پشتش وایسادیمو اسم خودمون و گذاشتیم رفیق...

واقعآ ما آدما چقدر زود قولو قرارمون رو یادمون می ره؟!!

خدا خودش می دونه....چقد سخته یه مرد مرد بمونه...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق تلخ

دوشنبه 24 مهر 1391 11:10 ب.ظ

نویسنده : ایلیا بازیار

یک روزیه پسری بود.....خیلی از یه دختر خوشش می یومد...یواش یواش ...عاشق دختر شد...

دختر هم که این عشق رو تو چشمای پسره دید .....یک جوری رفتار کرد مه انگار پسره رو دوست داره....

پسرک قصه ی ما خیلی شیطون بود....بازی گوش.....کار های اشتباه زیاد انجام می داد....اما به خاطر اون دختره.....

قول داد که دیگه استباهات گذشته رو انجام نده.... دخترک ته دلش پسر رو دوس داشت.....اما....حقیقتا.....خیلی هم نمی خواست با یه نفر دوست باشه که زیاد مثه خودش نیس....

پسرک خدا خدا می کرد...دست به آسمون دعا می کرد............. که اگه دخترک دوسش داره ............دیگه کار بد نکنه

ولی افسوس....دخترک که همیشه وانمود می کرد پسرک رو دوست داره.....و از اینکه پسرک به او خیانت کنه نگرانه....

دست قضا ....یکی دیگه رو دید و فدای شد...با نگاه گرگ سیاه هوایی شد...؟!!

اما پسرک قصه ی ما چی شد....

عاقبت از درد دوری دخترک به همه بد بین شد....سیگاری شد...الکلی شد...از همه دور شد...خودش موند و خداش ....

گفت خدا من ذیگر نمی توانم...مرا ببر....؟!!

دخترک که حالا فکر می کرد خوشبخت شده به درد پسرک مبتلا شد....کسی که پسرک رو برای اون رها کرد عین آب از کف دست از دستداد.....

حالا به دنبال پسرک می گشت...

پیداش کرد....ولی وقتی بهش رسید که...سر بی جانش بع سقف چسبیده بود...وپاهای سفیدش به زمین نرسیده بود...پسرک از تعجب سر خم کرده بود و مانند روح در هوا معلق بود.....

آره پسرک پیش خدا رفته بود....ولی با دلی شکسته؟!!


تذکر

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چرا؟

جمعه 14 مهر 1391 12:50 ب.ظ

نویسنده : ایلیا بازیار

پسر:مادر چرا همه این آدما از اینا رو صورتشون دارن؟

مادر:چون نمی خان وقتی من تو می میریم مارو ببینن.

پسر:چرا ما باید بمیریم؟خدا می خواد که این جور شه؟

مادر:نه پسرم خدا نمی خواد که ما بمیریم اونا می خوان ما رو بکشن.

پسر:مادر مگه ما چیکار کردیم؟

مادر:مهم نیست ما چیکار کردیم.....در جنگ همیشه آدما میمیرن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 مهر 1391 06:26 ب.ظ